منتخب شعر زيبا
from qaemshahr
قالب وبلاگ
سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود 
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود 

چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری 
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری 

ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم 
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم 

سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود 
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود 

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید 
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود 

در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود 
شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود

[ سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ ۰:۲۳ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار… فکــرش را بکن!
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار… فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال‌ها
بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار… فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک
خنده خنده پر شود خالی شود هربار… فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم
دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار… فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر
تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار… فکرش را بکن!

از سمــاور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را…
بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار… فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند
سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار… فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه… ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود
قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن

[ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ ] [ ۲:۸ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
 حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

میل - میل توست اما بی تو باور کن که من

در هچوم باد های سرد پرپر می شوم

[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ ۱۶:۳۲ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو


محمد علی بهمنی

[ یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۱:۵۷ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

دفتر اشعار نغمه مستشارنظامی:


دلم برای تو...آیا دل تو هم تنگ است؟!
صدای هق هقِ... گویا دل تو هم تنگ است!

ببین! نمی شود این قدر دور بود از هم!
بیا... قبول... بفرما! دل تو هم تنگ است!

من از مسافت این جاده ها نمی ترسم
اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است

اگر بدانم گاهی به یاد من هستی
و چند ثانیه حتی دل تو هم تنگ است-

پرنده می شوم اما... نمی پرم بی تو
پرنده می شوم و تا دل تو هم تنگ است-

برای تو پر پرواز می شوم حتی
اگر در آن سر دنیا دل تو هم تنگ است!

اگر در آن سر دنیا...اگر در آن دنیا...
اگر بدانم هرجا دل تو هم تنگ است-

بدون مکث می آیم که باورت بشود
دلم برای تو...حالا دل تو هم تنگ است؟!

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۱۴:۵ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
باورم نیست که من رویِ تو بینم

یا که حتی شبی بــوی تو گیرم

باورم هست ولـی لحظه ی آخـر

گرم آغوش تو را گیرم و میرم

[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۱:۲۹ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم

بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به هدر رفته‌ام ای دوست ناراضی‌ام،

اما گله‌ای از تو ندارم در سینه‌ام

آویخته دستی قفسی را

تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم

از غربتم این قدر بگویم که پس از تو حتی

ننشسته‌ست غباری به مزارم

ای کشتی جان حوصله کن

می‌رسد آن روز روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت یک بار

به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فروخورده، مرا مرد نگهدار

تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

"فاضل نظری"

[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰:۳۹ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
برو ای روح من آزرده از تو...

ترک کن مـــارا که من در باغ تنهایی ببویم عطر گلهای رهایـی را

برو ای ناشناس آشنای من!

که در چشمت ندیدم آشنایی را

تویی از دودمان من ولیدود از دمار من بر آوردی

به چشــمم تیره کردی روزهای آشنایی را

من از آغاز میلاد تو همراهت سفر کردم

پس از یکعمـر دانستم سفر با مردم نا مرد دشوار است

سفر با همره نا مهربان تلخ است

برو ای بد سفر ای مرد ناهمرنگ که می گویم مبارکباد بر خود این جدایی را...

برو ای بد سفـــر ای مرد ناهمــرنگ

که میگویم مبارک باد بر خود این جدایی را

تو از این سو برو در جادههای روشن و هموار

من از سوی دگــر در سنگلاخ عمر می پویم که در خوددیده ام جانسختی و رنج آزمایی را

جدا شد راه ما از یکدگراما منم با کولـه بار دوره پیری تو درشــور جوانی ها سبکبــال و سبکباری

تو را صـد راه در پیـشاست ولی من میروم با خستگی راه نهـایی را

برو ای بدترین همــــراه ! تو را نفـرین نخواهم کــرد سفـر خوش ؛

خیرهمراهت دعایت می کنم با حال دلتنگــی که یابی کعبه مقصـود وفردای طلایی را !!!!

نمی دانی نمی دانیکه جایاشک خون در پــرده های چشـم خود دارم !

اگر دراین سفـر خار بلا پای مرا آزرد سخنهــای تو هم تیری شد وبر جان من بنشست

 مشکل که از خاطر برم این بی صفـــایی را رفیق نیمه راه من !

سفـر خوش خیرهمراهت تو قدر من ندانستی

درون آب ،ماهی،قدر دریا را کجا داند

شکستــه استخوان ، داند بـهای مومیایی را

[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰:۳۶ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

 

امـــروز دیدمت...

 

اما چه دیدنی...

 

احوالم رو ندیدی...

 

نفسم به شماره افتاد

 

وقتی بیشتر نگاهت کردم

 

بغض بودو نگاه...

 

و قطره ای محبوس در دیدگانم

 

دم و بازدم سینه ام دیگر نا نداشت،

 

ضربان قلبم بود و هق هق نفس هایم

 

نگاه کردنت آرمشی شد در وجودم...

 

یاد شبی افتادم که می خواستم خانه احساسم را

 

با تو بسازم کنار تو و برای تو...

 

 با رفتن تو...

 

 من به سهم تمام موجودات عالم گریستم

 

در سرزمین خیالم از هرکس سراغت را گرفتم

 

نشانی از تو نبود...

 

ولی من لحظه ای دیدمت،

 

و پلک های خسته ام طاقت نیاوردند

 

و بی امان بر چشمان خیسم تکرار شدند

 

چه دقایقی...

 

نفسگیر و سخت...

 

خواستم هم بغض آسمان شوم

 

گرچه باران هم از بی کسی اشکهایم شرم می کند

 

من ماندم و یک دنیا خاطره و یک مشت گلبرگ از جنس ماتم

 

می خواستم دنبالت بدوم

 

ولی یادم آمد که سهم دیگری هستی!

 

چه تلخ است...

 

بدان بی تو بودن تنها، غمی است.

 

که دردش را تاب نخواهم داشت.

 

میدانم که دیر رسیدم...

 

کاش آن روزها دوباره تکرار میشدند!

 

سهم من از تو بودن فقط نگاه شد

 

ومن فقط...

 

 از دوربرایت دست تکان می دهم

 

و می دانم مرا بخشیده ای...

 

فرشته ی زیبای من...

 

بدان که تمام وجودم مملو از تو است

 

باور می کنی...؟

 

با آخرین قطرات خونم ، نام تو را نوشته ام...

 

منی ک آرزوی دیدنت را حتی در خواب داشتم...

 

امروز از نزدیک دیدمت...

 

ولی...

 

 وقتی دیدمت پاهایم مرا یاری نکرد...

 

 و مغزم به دلم اجازه نداد که بایستم...

 

از کنارت که رد شدم!

 

شانه هایت خسته و افتاده بود.

 

سر به زیر و آروم میرفتی!

 

آنقدر، غرق درون خودت بودی که منو ندیدی...!

 

یعنی واقعا...!

 

سنگینی یک نگاه آشنا را حس نکردی...؟

 

خواستم سلامی کنم....

 

 ولی ...

 

دنیایت آنقدر شکننده بود که پشیمان شدم.

 

عبور کردم و خاطراتم زنده شد...

 

روزهایی که فراموش نمیشوند

 

 ولی...

 

رنگ باخته اند و کمرنگ شده اند!

 

ایستادم و نگاهت کردم.

 

[ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۰:۴۰ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

عاشقم،

اهل همین کوچه ی بن بست کـناری

که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی

تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟

من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟

تو به لبخند و نگاهی

منِ دلداده به آهی

بنشستیم.

تو در قلب و

منِ خسته به چاهی

گُنه از کیست ؟

از آن پنجره ی باز ؟

از آن لحظه ی آغاز ؟

از آن چشم ِ گنه کار ؟

از آن لحظه ی  دیدار ؟

کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،

همه بر دوش بگیرم

جای آن یک شب مهتاب،

تو را تنگ در آغوش بگیرم.

 
[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۲۳:۸ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
 

 

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

 


هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟

 

 

 

با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 


حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

 

 

که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها

جشن می گیرد.

 


خاک، جان یافته است.

 

تو چرا سنگ شدی؟

 

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

 

باز کن پنجره ها را…

و بهاران را باور کن!

باز کن پنجره ها را…

و بهاران را باور کن!

[
[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۲۳:۶ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
 


این منم در حیاط خلوتم بی تو
چه قدر مظلومانه تنها
بی ستاره ترین ام در این شب ها
عبور سایه ات از دیوار حیاط خلوتم
افسوس که تکرار نخواهد شد
درخت هست،سیب هم
همان درخت سیب سرخ رو به پنجره
ولی باز افسوس که به دستت سیبی
جدا از بند شاخه نخواهد شد !
چه به چشم به هم زدنی رفتی
که من بمانم و سکوت سرد و دلگیری عصر هر روز
من و چوبه ی دار
که خاطراتت را به جرم نبودنت قصاص کنم !
نمکی در کوچه می زند داد:
میخرم دار و ندار.....
بفروشم یا نه؟
خاطراتت را چند بفروشم؟!
به قیمت تباهیه احساسم در بی تو بودنم ؟!
یا به قیمت تنها یک لحظه با تو بودنم ؟!
بکنم دل ز حیاط و بکنم دل ز حیات ؟!
در دو راهی ماندم...
سر سپارم به کدامین راه نجات ؟
نمکی رد شد و رفت
نه فروختم چیزی !
نه به دار آویختم خرمنی از خاطره را !
شکستم تنها تا مرگ فرسخی از فاصله را  !
بین من و تو
تنها یک نفس فاصله است
نفسی که دمش درد و
باز دمش باز درد است
نفسی که علت جریان حیات
در رگ های تن تب دیده ی تنهای من است  !
ولی برای شاهرگ گردن من
تاب عبور این همه رنگ سرخ سنگین است !
 راهی نیست...
جز این که با طناب به گلویم سدی بزنم 
سد کنم عبور نفس های تلخ بی تو بودن را
پس....
عکسی از خود را نهادم کنار قاب مشکی نوار عکس تو
به یاد آوردم آن لحظه که
جدا کرده بود مرگ دستم از دسته تو
زدم مشکی نواری به گوشه عکسم
از عمری که خدا داده بود از هر دمش کردم سپاس
با اجازه اش پای دار
به جرم نداشتنت این بار خود را کردم قصاص... !


                                                   نفس الیاسی

 

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۲:۱۷ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
من عاشقانه هایم را

روی همین دیوار مجازی می نویسم !
 

از لج تـو . . .
 


از لج خـودم . . .
 

که حاضر نبودیم یک بار
 

این ها را واقعی به هم بگوییم. . . !
 


[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۲:۱۴ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
حکایت ما آدم ها ...

حکایت کفشایی اند که اگه جفت نباشند

هرکدومشون هرچقدر شیک باشند

هرچقدر نو باشند

تا همیشه لنگه به لنگه اند

کاش خدا وقتی آدم ها رو می آفرید

جفت هرکس رو باهاش می آفرید

تا این همه آدمهای لنگه به لنگه زیر این سقف ها

به اجبار خودشونو جفت نشون نمی دادند

[ دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۸:۱۱ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
غزلی از تازگی ها...
امروز پشت پنجره گلدان گذاشتم
از غصه سر به نرده ی ایوان گذاشتم
دست و دلم به شعر نمی رفت مدتی
عکس تو را کنار قلمدان گذاشتم
شعر آمد و تو آمدی و خط به خط به خط...
اسم تو را نوشتم و باران گذاشتم...
با طعم قهوه ای که نخوردم کنار تو
بر ذهن میز خسته دو فنجان گذاشتم
عطر تو را برای غم روزهای عید
شال تو را برای زمستان گذاشتم
از گریه خیس و خالی ام امشب که نیستی
چتر تو را کنار خیابان گذاشتم
عشقت مرا به حاشیه رانده ست از خودم
اینگونه شد که سر به بیابان گذاشتم...!
اصغر معاذی

[ دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۰:۱۰ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
همیشه از فاصله ها گله مندیم
شاید یادمان رفته که در مشق های کودکیمان
گاه برای فهمدین کلمات فاصله هم لازم بود.

[ یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ ] [ ۱۷:۳۳ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
چه خوش خیال بودم….

که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم…….

به حبس ابد!!

به یکباره جا خوردم…..

وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد….

……هی…

تو….

آزادی!….

و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...!


منبع>http://dartalatomeafkar1393.blogfa.com/

[ یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ ] [ ۱۷:۲۵ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دام زیرا تجربه كردم ... تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست.... تنهایی را دوست دارم زیرا.... در كلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار كشیدنم را پنهان خواهم كرد

[ یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ ] [ ۲۳:۴۱ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

دلم شور گذشته را ميزند . . .

دلم شور می زند ,

نه شورِ آینده را ...

برای گذشته نگرانم ...!

برای روز های گرمی که می ترسند دیگر تکرار نشوند ...

و من برایشان نگرانم ,

روز هایی که پر از عشق بود و شاید دیگر تکرار نشوند

و دلم شور می زند برای سکوت سرد آینده ...

که نه شقایق در آن رشد می کند ...

و نه آسمان آبی می ماند ...

دلم شور می زند ...

برای مرگ سرسبزی عشق ...

که از آن جز بیابانی باقی نمانده

و دلم شور می زند ...

برای خودم که بغضم را به سیگار می گویم و ...

درد و دل هایم را به دیوار ..

[ یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ ۱۹:۴۲ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

لبریزم
ار حرفهایی که فقط گفته می شوند تا شاید باری از دل بردارند.حرفهایی که دیگران رو دل تنگ می کنه و دلم رو خالی
دلگیرم
از خودم و دلگیر از تو از یک نواختی این به ظاهر زندگی از روزهای نویی که اومدن و اومدنشون هیچ انگیزه ای برای زیستن برایم عیدی نیاورد

بگزار تهی شوم از این همه دلگیری از اسمان ابری بهاری با من بگو یا از رفتن زمستان بگو ار ستاره ها از ماه فرقی نمی کنه فقط با من حرف بزن
دلنوشته هام بهانه ای بیش نبود....فقط باورم کن که دلتنگم

[ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ ۱۹:۵۹ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

رودها در جاری شدن
و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسان ها
همه ي انسان ها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
اما نباشد، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد

[ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ ۱۹:۵۷ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]


این روزها ، روزه ام

روزه ی سکــوتیست كه نیت کرده ام

در نبـودنت بگیرم و هنگام سـحر

دلـم را سیـر کنم از لقمه لقمه ی حسـرت !

و به وقت اذان دلتنگی ها

افطاری ام یک استکان خاطـره ی گــرم

و شیرینی بوسه های جا گذاشتــه ات

روی لبـهـایم باشـد .

مهمــانــی خـدا که تمام شود

این منم که از پس نبودنت

آهسته آهسته کافر مــی شـوم !

[ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ ۱۹:۵۱ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین خاطراتی مغشوش


خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد

ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند

به چنین رهگذری آمده ایم

گذری دنیا نام که ز نامش پیداست مایه سختیهاست

ما ز اقلیم ازل ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم

چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم

ما در آن روز نخست تک و تنها بودیم

خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخنی از پدر و مادر دلبند نبود

یک زمان دانستیم پدر و مادر فرزندی هست خواهر و همسر دلبندی هست

زندگی دفتری از خاطره هاست !

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد

روزی از راه رسید : که پدر لحظه بدرودش بود

ناله در سینه تنگ اشک در چشم غم آلودش بود

جز غم و رنج توانکاه نداشت سینه اش سنگین بود قوت آه نداشت

با نگاهی می گفت:پس از آن خستگی و پیری و بیماریها

دفتر عمر پدر را بستند ای پسر جان بدرود

لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه اثری هیچ نبود

پدرم چشم غم آلوده حیرانش را و بست و دیگر نگشود

روزی از راه رسید که چونان روز مباد

روز ویرانگر سخت روز طوفانی تلخ

که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت

زورق کوچک بشکسته ما در دل موج خروشنده دریا افتاد

کاخ امید فرو ریخت مرا مادر از پا افتاد

در نگاهش خواندم : مادر خسته تن و خسته دلم ز من آهنگ جدایی دارد

حالت غم زده اش چشم ماتم زده اش با من گفت:

که از این بند گران عزم رهایی دارد

مادرم آنکه چو خورشید به ما گرمی داد

پیش چشمم افسرد باغ سرسبز امیدم پژمرد

اشک نه هستی من گشت در جانم و از دیده به رخساره دوید

مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم: آفتابم ز لب بام پرید

لحظه ای می آید لحظه ای صبر شکن

که یتیمی سر راهی گرید پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد

مادری نیست که درمانده یتیم جای در دامن مادر گیرد.

بارها دیده ام و می بینم اشک آلوده با نگاهی پر درد وز تهی دستی خویش

بهر تنها فرزند سالها حسرت و ناکامی اندوخته است

پشت سر می بیند دشت تا دشت

غم و غربت و سرگردانی

پیش رو می نگرد کوه تا کوه

پریشانی و بی سامانی

من به جز سکه اشک چه توانم که به پایش ریزم ؟

نه مرا دستی هست که غمی از دل او بردارم

نه دلی سخت کزو بگریزم.

ما همه همسفریم کاوان می رود و می رود آهسته به راه

مقصدش سوی خداست ما همه از سوی خدا آمده ایم

باز هم رهسپر کوی خداییم همه!

ما همه همسفریم لیک در راه سفر غم و شادی به همراهست

ساعتی در دل این وادی پیر می رسد

همسفری شاد به ماتمکده ای

یک نفر در شب کام یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد !

وز سر تخت مراد پای بر تخته تابوت گذاریم همه!

پدر خسته به راه مادر بخت سیاه

سوگواران پسر و دختر تنها مانده

عاشقانی که ز هم دور شدند

دخترانی که چو گل پژمردند!

کودکانی که به غربت زدگی خفته در گور شدند!!

همگی همسفریم

تا ببینیم کجا باز کجا؟

چشممان بار دگر سوی هم باز شود؟

در جهانی که در آن راه ندارد اندوه!

زندگی با همه معنی خویش از نو آغاز شود

زندگی دفتری از خاطره هاست !

خاطراتی شیرین !

خاطراتی مغشوش!

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد


[ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ ۱۹:۴۶ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
    هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
             زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش،
                    پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
                            پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
                                    بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
                                            نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،
                                                     بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.
                                                            ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع،
                                                                   بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
اومی گشاید اوکه به لطف و صفای خویش،
     گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت.
           توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
                  کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
                         چون سینه جای گوهر یکتای راستیست،
                               زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.
                                     مائیم … ما که طعنه زاهد شنیده ایم،
                                            مائیم … ما که جامه تقوی دریده ایم؛
                                                   زیرا درون جامه بجز پیکر فریب،
                                                         زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!
                                                               آن آتشی که در دل ما شعله می کشید،
                                                                        گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق،
         نام گــــــناه کاره رسوا! نداده بود.
                بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
                       در گوش هم حکایت عشق مدام! ما.
                              هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
                                       ثبت است در جریده عالم دوام ما

فروغ

[ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ ] [ ۱۹:۳۷ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

ما تماشاچيانی هستيم،

که پشت درهای بسته مانده ايم!

دير آمديم!

خيلی دير...

پس به ناچار

حدس مي زنيم،

شرط می بنديم

شک می کنيم...

و آن سوتر

در صحنه

بازی به گونه ی ديگردرجريان است!

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۳ ] [ ۱۸:۵۷ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

تا به کی باید رفت
از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ‚ نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
آه کنون دیریست
که فرو ریخته در من ‚ گویی
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه تو
روی لبهایم می پندارم
می سپارد  جان عطری گذران
آن چنان آلوده ست
عشق غمنکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا مینگرم
مثل این است که از پنجره ای
تکدرختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی جز یک لحظه یک لحظه یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در
برهوت آگاهی ؟
بگذار
که فراموش کنم



فروغ

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۳ ] [ ۱۸:۵۵ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

به خاطر بسپار:
در تقویم رفاقت روزی به نام “تعطیلی”وجود نداد
هر جا که هستی برایت دنیایی به زیبایی هر انچه
زیبایش میدانی ارزومندم.


[ سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۳ ] [ ۱۸:۵۳ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]


همه شب با دلم کسی می گوید

 

 

«سخت آشفته ای زدیدارش

 

 

صبحدم با ستارگان سپید

 

 

می رود، می رود، نگهدارش»

 

 

 

 

 

من به بوی تو رفته از دنیا

 

 

بی خبر از فریب فرداها

 

 

روی مژگان نازکم می ریخت

 

 

چشمهای تو چون غبار طلا

 

 

تنم از حس  دستهای تو داغ

 

 

گیسویم در تنفس تو رها

 

 

می شکفتم ز عشق و می گفتم

 

 

«هر که دلداده شد به دلدارش

 

 

ننشیند به قصد آزارش

 

 

برود، چشم من به دنبالش

 

 

برود، عشق من نگهدارش»

 

 

 

 

 

آه، اکنون تو رفته ای و غروب

 

سایه می گسترد به سینهء راه

 

 

نرم نرمک خدای تیرهء غم

 

 

می نهد پا به معبد نگهم

 

 

می نویسد به روی هر دیوار

 

آیه هائی همه سیاه سیاه

[ دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۳ ] [ ۱۶:۴ بعد از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه؟

ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خويش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، ای بهار سپيد

دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخويش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه يار منست می داند!

آسمان می دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمی گنجد
آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او ز ياد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۲ ] [ ۱۰:۵۳ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

 

دل گرفتار خواهش جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گویم

 

آه ... هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

 

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

 

شاید اینرا شنیده ای که زنان

در دل «آری» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند

 

آه، من هم زنم، زنی که دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۲ ] [ ۱۰:۵۱ قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان
من سيما هستم متولد بهار 64 .متاهل
وفارغ التحصيل رشته اقتصاد بازرگاني از دانشگاه مازندران
امیدوارم از شعرائی که براتون انتخاب می کنم لذت ببرید.خواهشا بدون نظر اینجا رو ترک نکنید.










كاش كه معشوق زعاشق طلب جان مي كرد
تا كه هر بي سر و پائي نشود يار كسي
پيوندهای روزانه
امکانات وب


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ