تبليغاتX
منتخب شعر زيبا
 

 


 

 




 

 
درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان عاشق

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
 

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....

 دلم به حال تنهایی خود سوخت.....

 در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......

 به دست اشکهایم می سپارم .....

 تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......

 میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....

 نه به آن مفتی که تو خریدی ......

به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!

 

 





  نويسنده: SIMA مورخ: Tue 10 Nov 2009 در ساعت: 2:53 AM
      |+|
 
دیدار تلخ

به زمين ميزني و مي شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي، آتش جاويدي را

 

ديدمت واي چه ديداري، واي

اين چه ديدار دل آزاري بود

بي گمان بره اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سرو كاري بود

 

ديدمت واي چه ديداري، واي

نه نگاهي، نه لب پرنوشي

نه شرار نفس پرهوسي

نه فشار بدن و آغوشي

 

اين چه عشق است كه در دل دارم

من از اين عشق چه حاصل دارم

مي گريزي زمن و در طلبت

باز هم كوشش باطل دارم

 

باز لبهاي عطش كرده من

عشق سوزان تو را مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي

قصه عشق تو را مي گويد

 

بخت اگر از تو جدايم كرده

مي گشايم گره از بخت، چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بكشد به سراپرده خاك

 

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره كردي، اي مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره كردي، اي مرد

 

آتش عشقت به چشمت يكدم

جلوه اي كرد و سرابي گرديد

تا مرا واله و بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

 

سينه اي، تا كه بر آن سر بنهم

دامني، تا كه بر آن ريزم اشك

آه، اي آنكه غم عشقت نيست

مي برم بر تو‌‌‌‌ و بر قلبت رشك

 

به زمين ميزني و مي شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي، آتش جاويدي را





  نويسنده: SIMA مورخ: Wed 28 Oct 2009 در ساعت: 1:18 AM
      |+|
 

به نسيمي همه ي راه به هم مي ريزد، كي دل سنگ تو را آه به هم مي ريزد؟

سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم با همين سنگ زدن ماه بهم مي ريزد

عشق بر هم چيدن چندين سنگ است گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزد

هر چه را عقل به يك عمر بدست آوردست، دل به يك لحظه كوتاه بهم مي ريزد

آه، يك روز همين آه تو را مي گيرد، گاه يك كوه به يك كاه بهم مي ريزد





  نويسنده: SIMA مورخ: Sat 17 Oct 2009 در ساعت: 0:43 AM
      |+|
 
خاکم نکنید

خاکم نکنید

بذارید اونم برسه

بذارید اونم ببینم

وقتی به حرفم میرسه

خاکم نکنید

هنوز عشقم رو ندیدم

این همه آماده شدم

یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بذارید اونم بگیره

حس کنم عاشقمه

وقتیکه گریش می گیره

اشکای اونو کی بجای من کنه پاک

خداحافظ عشقم

که منو بردن زیر خاک

خاکم نکنید

بذارید اونم ببینه

پیکر آشفته ی من

بی رمق روی زمینه

خاکم نکنید

بهش بگید حالا که مردم

توی این جشن خشک و خالی

اونو به خدا سپردم

بعد رفتن من

3،2 روز تنهاش نذارید

روی سنگ قبرم

آیینه و شمدون بذارید

میبینی چی شد

عشق ما با تو

عاشق تو مُرد





  نويسنده: SIMA مورخ: Sat 17 Oct 2009 در ساعت: 0:27 AM
      |+|
 
باران

 

باران مي بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته

ره مي سپارد امشب

در نگاهت، مانده چشمم

شايد از فکر سفربرگردي امشب

از تو دارم، يادگاري

سردي اين بوسه را پيوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم

ميچکد با نم نم باران به دامن

بسته اي بار سفر را

با تو اي عاشق ترين بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دريا

سينه ي من دشت غم ها

يادم آيد زير باران

با تو بودم با تو تنها

زير باران با تو بودن

زير باران با تو تنها

باران مي بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته 

ره مي سپارد امشب

اين کلام آخرينت

برده ميل زندگي را از سر من

گفته اي شايد بيايي

از سفر اما نميشه باور من

رفتنت را کرده باور

التماسم را ببين در اين نگاهم

زير باران گريه کردم

بلکه باران شويد از جانم گناهم

اين کلام آخرينت

برده ميل زندگي را از سر من

گفته اي شايد بيايي

از سفر اما نميشه باور من





  نويسنده: SIMA مورخ: Wed 23 Sep 2009 در ساعت: 2:41 AM
      |+|
 

اینو زدم تا بدونی ، موقع رفتنت نبود

خدانگهدارت باشه  ، گرچه دلم راضی نبود

حق نداری که بگذری ،  از حرف من به سادگی

زدم که یادت بمونه ،  هر جا می ری باید بگی

اینو زدم اما دلم ،  که از تو دل نمی کنه

وای بمیرم   رو صورتت ،  جای انگشتای منه

گریه نکن عزیز من ،  الهی دستم بشکنه

اما بدون هر جا بری ، خاطراتت مال  منه

برو ولی بدون که من ،  می مونم توی حسرتت

آره الهی بشکنه ،  دستی که خورد تو صورتت

قربون  گریه هات برم ، رفتنتم به دل نشست

باید پیاده شیم گُلم ، قایقمون به گل نشست

اینو بدون فدات بشم ، تو بدترین وضعیتم

این و زدم تا بدونی  ، از دست تو ناراحتم

تصمیمتو عوض نکن ، تو  اگه می خوای بری ،  برو

درسته که زدم ولی ،  خیلی دوستت دارم تو رو

الهی قربونت برم  ، خیلی برام هستی  عزیز

از پیش من برو ولی ، خاطرهامو  دور نریز

اینو زدم اما دلم ،  که از تو دل نمی کنه

وای بمیرم   رو صورتت ،  جای انگشتای منه

گریه نکن عزیز من ،  الهی دستم بشکنه

اما بدون هر جا بری ، خاطراتت مال  منه

اگر چه خیلی  داغونه ، حرمتی داره این خونه

زدم که جای حلقه مون  ،رو صورتت خونه کنه

الهی قربونت برم ،  اشکات آتیشم می زنه

آخ روی  ماهشو ببین

الهی دستم بشکنه

اینو زدم داری می ری ، یادتت باشه  مردی داری

زدم ولی یادم نبود، بخوام نخوام باید بری

اینو زدم یاد بگیری ، اگر چه قیدمو زدی

وقتی که می پرسم کجا ؟ جواب سر بالا ندی

 





  نويسنده: SIMA مورخ: Tue 22 Sep 2009 در ساعت: 1:16 AM
      |+|
 
تقديم به پريساي عزبز و عشق زيبايش *www.afsoosparisa.blogfa.com*

تنها رفتن در اين جاده
در اين جاده سرد و بي انتها
بدون كوله باري از عشق
بدون تو
دشوار است
ومن تنها تر از هميشه
خاطره هاي ياد تو بر دوشم سنگيني مي كند
مي دانم كه نخواهي آمد
اما من باز هم منتظرم!







  نويسنده: SIMA مورخ: Thu 10 Sep 2009 در ساعت: 1:43 AM
      |+|
 
رفته ام من سالها از خاطرات اين و آن، يك سراغ ساده هم از ما نمي گيرد كسي، شانه هاي عاشقان گر تكيه گاه اشك هاست، پس چرا بر شانه ام اشكي نمي ريزد كسي ؟؟؟



  نويسنده: SIMA مورخ: Mon 31 Aug 2009 در ساعت: 0:21 AM
      |+|
 
در سرزمين غربت مردن چه سود دارد؟ با مردمان بي دل، گفتن چه سود دارد؟ با آسمان خسته، با ابر دلشكسته، با درد ريشه بسته، رستن چه سود دارد؟ بودم به عشق ياران، عمري در اين بيابان، وقتي كه دلبري نيست ماندن چه سود دارد؟



  نويسنده: SIMA مورخ: Thu 20 Aug 2009 در ساعت: 1:11 AM
      |+|
 


من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

اگر شادی زیبای تو رابه غم غربت چشمان خودم میبندم

تو نمی دانی چقدر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطرهات مثل یک شبنم افتاده به خاک مغمونم

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم

من صبورم اما...

این بغض گران صبر نمی داند چیست!!!!





  نويسنده: SIMA مورخ: Sat 8 Aug 2009 در ساعت: 1:38 AM
      |+|
 
آئينه شكست
ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آئينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سرو بر سينه فشاندم
چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه
در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز

او نيست كه در مردمك چشم سياهم
تا خيره شود عكس رخ خويش بيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب
كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

من خيره به آئينه و او گوش به من داشت
گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را





  نويسنده: SIMA مورخ: Tue 28 Jul 2009 در ساعت: 0:42 AM
      |+|
 
برگردان فارسي يه ترانه
برای واقعا دوست داشتن یک زن،
برای فهمیدنش، باید او را عمیقا بشناسی،
فکرهایش را بشنوی،
رویاهایش را ببینی
و وقتی می خواهد پرواز کند به او بال و پر بدهی.
و وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی،
می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی.
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که واقعا خواستنی است،
وقتی عاشق یک زن هستی،
به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای،
نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود.
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
برای واقعا دوست داشتن زنی، بگذار در آغوشت بگیرد،
می دانی چطور دلش می خواهد لمس شود؟
باید او را تنفس کنی،
واقعا بچشی، تا این که او را در خونت حس کنی.
وقتی که بتوانی کودکان متولد نشده ات را در چشمهایش ببینی،
آن وقت واقعا عاشق زنی هستی.
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که واقعا خواستنی است، وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای،
نیاز دارد کسی به او بگوید که همیشه با هم خواهید ماند.
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
باید به او اطمینان بدهی، او را سخت در آغوش بگیری،
کمی نرمی، باید با او درست رفتار کنی،
او همیشه در کنار تو خواهد بود و از تو به خوبی مواظبت خواهد کرد.
بله، باید واقعا عاشق زنی شوی.
وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی،
می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی.
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که واقعا خواستنی است،
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای،
نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود.
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
فقط به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
فقط به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟




  نويسنده: SIMA مورخ: Fri 17 Jul 2009 در ساعت: 1:1 AM
      |+|
 
حلقه
دخترك خنده كنان گفت كه چيست
راز اين حلقه زر
راز اين حلقه كه انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر

راز اين حلقه كه در چهره او
اينهمه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گفت:
حلقه خوشبختي است، حلقه زندگي است

همه گفتند: مبارك باشد
دخترك گفت: دريغا كه مرا
باز در معني آن شك باشد
سالها رفت و شبي

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده او
روزهائي كه به اميد وفاي شوهر
به هدر رفته، هدر

زن پريشان شد و ناليد كه واي
واي، اين حلقه كه در چهره او
باز هم تابش و رخشنگي است
حلقه بردگي وبندگي است





  نويسنده: SIMA مورخ: Sat 4 Jul 2009 در ساعت: 1:29 AM
      |+|
 
My love, stay (with me), don't make me anxious - upset
This time (these days) will not pass without you

I'm happy with you, when you are close to me
When you are my companion, you are all I have
My love, stay (with me), don't make me anxious - upset

This time (these days) will not pass without you
My love, stay(with me), my love, stay with me
Stay

My love, stay (with me), again sing with me
this pure and kind song

I'm happy with you, when you are close to me
When you are my companion, you are all I have

My love, stay(with me), my love, stay with me
Stay





  نويسنده: SIMA مورخ: Sat 4 Jul 2009 در ساعت: 1:26 AM
      |+|
 
گذران

تا به كي بايد رفت
از دياري به ديار ديگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقي و يار ديگر
كاش ما آن دو پرستو بوديم
كه همه عمر سفر مي كرديم
از بهاري به بهار ديگر

آه اكنون ديرست
كه فرو ريخته در من گوئي
تيره آوراي از ابر گران
چو مي آميزم با بوسه تو
روي لبهايم مي پندارم
مي سپارد جان عطري گذران

آنچنان آلوده است
عشق نمناكم با بيم زوال
كه همه زندگي ام مي لرزد
چون ترا مي نگرم
مثل اينست كه از پنجره اي
تكدرختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان مي نگرم
مثل اينست كه تصويري را
روي جريان مغشوش آب روان مي نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار
كه فراموش كنم.
تو چه هستي، جز يك لحظه، يك لحظه كه
چشمان مرا
مي گشايد در برهوت آگاهي؟

بگذار
كه فراموش كنم.






  نويسنده: SIMA مورخ: Wed 17 Jun 2009 در ساعت: 0:50 AM
      |+|
 
اي ستاره ها

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود نظاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد

آري اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم
اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره مي كنم

با دلي كه بوئي از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهي
سرنهاده ام به روي نامه هاي او
سرنهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاي او

اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دوروئي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها، ستاره هاي خوب و پاك

من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست
تا كه كام او زعشق خود روا كنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم

اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد

رفته است و مهرش از دلم نمي رود
اي ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟
اي ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟



فريدون مشيري





  نويسنده: SIMA مورخ: Fri 12 Jun 2009 در ساعت: 2:0 AM
      |+|
 
Akharin didar
وقتي كه مي رفتم
در چشمه سار مردمك هايم
عشقي نمي جوشيد
اما چرا در دشت چشمانت
سيلاب تند اشك جاري بود
وقتي كه من
آواي رفتن مي سرودم
با تمام شوق
آيا اميد بازگشتم در خيالت بود
يا آخرين ديدارمان را
گريه مي كردي؟





  نويسنده: SIMA مورخ: Mon 1 Jun 2009 در ساعت: 0:40 AM
      |+|
 
تمام خانه پر از تو و بوي سيگارت
پر از ترنم آرام بخش گيتارت
اتاق درهم و تاريك………خسته ام، آيا
كجاست گرمي آن دست هاي بيمارت؟!
…….. و خيره ام به خودم، آئينه تماشائيست

كجاست آن «من» وحشي كه كرده آزارت؟
كجاست آن زن سركش كه اين چنين تسليم،
نشسته منتظر يك نگاه تبدارت

«وفاي عهد من از خاطرت بدر نرود»
بلند شو و ببين! آمدم به ديدارت…
غروب، نم نم باران و سنگ شسته قبر
سكوت… هق هق گريه… خدانگهدارت!





  نويسنده: SIMA مورخ: Thu 28 May 2009 در ساعت: 0:18 AM
      |+|
 
امروز كسي دلش گرفت
غمش گرفت
بلور اشك او شكست
تنهايي كنار او نشست
دختري گريست
از فراغ او
از جفاي او
از نگاه بي وفاي او
از بهانه هاي او
امروز كسي دلش گرفت
دختري گريست
اشك او نهايتي نداشت
رودخانه اي روان شد
از اشك او
دگر تبسمي به لب نداشت
گوش مي كنم به او
حتي گلايه اي به لب نداشت
تنم از حرارت چشمهاي عاشقش بسوخت
اما او از اين سوختن شكايتي به لب نداشت
امروز من دلم گرفت و آن دخترك كه گفتم گريست منم
آن عاشقي كه پيكرش بسوخت منم
آن جفا كشيده از نگاه بي وفاي او منم
كسي كه غرق شد در رودخانه اشك خود منم
آري عشق من،
آن كس كه براي رفتنش از اين خاك سرد، هيچ شك نداشت منم!!




  نويسنده: SIMA مورخ: Fri 22 May 2009 در ساعت: 7:34 PM
      |+|
 
تمام باوري كه از عشق داشتم
در كمترين زمان ممكن شكست
وقتي با زشتي مطلق درآميختمش
و اينچنين به آن كافر شدم

شاملو



  نويسنده: SIMA مورخ: Mon 11 May 2009 در ساعت: 2:45 AM
      |+|
 
كاش كه معشوق زعاشق طلب جان ميكرد تا كه هر بي سرو پائي نشود يار كسي



  نويسنده: SIMA مورخ: Fri 8 May 2009 در ساعت: 2:25 AM
      |+|
 
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت : در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادویی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی پاک بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رست و با دلدار دیگر عهد بست با که گوییم او که همخون من است خصم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این همت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخرین یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود



  نويسنده: SIMA مورخ: Thu 7 May 2009 در ساعت: 2:42 AM
      |+|
 
گنجينه
شب در آن جنگل ساكت و سرد
برف و تاريكي و سوز سرما
باد يخ بسته هنگامه مي كرد
بسته برف و سياهي ره ما
با رفيقي در آن تيره جنگل
راه گم كرده بوديم و در دل
حسرت آتش سرخ منقل
آتشي بود جانسوز بر دل!
راستي بود اين همدم من
پهلواني بسان تهمتن
قهرماني جسور و قوي تن
سينه پولاد و بازو چو آهن
منكر عشق و شوريدگي‌ها
بي‌خيال از غم زندگاني
دل در آن سينه چو سنگ خارا
غافل از كيمياي جواني
من جواني پريشان و عاشق
سخت شوريده دلداده شاعر
زندگي درهم و ناموافق
رنج و غم ديده آشفته خاطر
او همه قدرت و پهلواني من
همه عشق و شوريدگي‌ها
من شده پير اندر جواني
او از اين بي خيالي توانا
باديخ بسته هنگامه مي‌كرد
ما خزيده پناه درختي
شب در آن جنگل ساكت و سرد
خورده بوديم سرماي سختي!
آن قوي پنجه از سوز سرما
عاقبت گشت بي‌حال و مدهوش
من در انديشه آن دلارا
كرده سرما و دنيا فراموش
آتش آن يار زيبا
شعله‌ور بود در سينه من
تا رهانيد جانم زسرما
جاودان باد گنجينه من!


فريدون مشيري




  نويسنده: SIMA مورخ: Sun 3 May 2009 در ساعت: 1:6 AM
      |+|
 
پوچ
ديدگان تو در قاب اندوه
سردو خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند

از من و هر چه در من نهان بود
مي رميدي
مي رهيدي
يادم آمد كه روزي در اين راه
ناشكيبا مرا در پي خويش
مي كشيدي
مي كشيدي

آخرين بار
آخرين بار
آخرين لحظه تلخ ديدار
سربسر پوچ ديدم جهان را
باد ناليدو من گوش كردم
خش خش برگهاي خزان را

باز خواندي
باز راندي
باز بر تخت عاجم نشاندي
باز  در كام موجم كشاندي

گر چه در پرنيان  غمي شوم
سالها در دلم زيستي تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چيستي تو
كيستي تو


فروغ فرخزاد





  نويسنده: SIMA مورخ: Sat 2 May 2009 در ساعت: 1:35 AM
      |+|
 
سلام
من سيما هستم
 دوست داشتم يه وبلاگ داشته باشم
امشب قدماي اول رو برداشتم
اميدوارم هركي گذرش به اينجا افتاد  برام نظر بزاره و راهنمائيم كنه
خوشحال ميشم



  نويسنده: SIMA مورخ: Fri 1 May 2009 در ساعت: 3:21 AM
      |+|
 

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir