سلام دوستان من سيما هستم متولد 1364 وفارغ التحصيل رشته اقتصاد بازرگاني امیدوارم از شعرائی که براتون انتخاب می کنم لذت ببرید.خواهشا بدون نظر اینجا رو ترک نکنید.
تقديم به پريساي عزبز و عشق زيبايش *www.afsoosparisa.blogfa.com*
تنها رفتن در اين جاده در اين جاده سرد و بي انتها بدون كوله باري از عشق بدون تو دشوار است ومن تنها تر از هميشه خاطره هاي ياد تو بر دوشم سنگيني مي كند مي دانم كه نخواهي آمد اما من باز هم منتظرم!
نويسنده: SIMA مورخ: Thu 10 Sep 2009 در ساعت: 1:43 AM
در سرزمين غربت مردن چه سود دارد؟ با مردمان بي دل، گفتن چه سود دارد؟ با آسمان خسته، با ابر دلشكسته، با درد ريشه بسته، رستن چه سود دارد؟ بودم به عشق ياران، عمري در اين بيابان، وقتي كه دلبري نيست ماندن چه سود دارد؟
نويسنده: SIMA مورخ: Thu 20 Aug 2009 در ساعت: 1:11 AM
برای واقعا دوست داشتن یک زن، برای فهمیدنش، باید او را عمیقا بشناسی، فکرهایش را بشنوی، رویاهایش را ببینی و وقتی می خواهد پرواز کند به او بال و پر بدهی. و وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی، می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی. وقتی واقعا عاشق یک زن هستی، به او بگو که واقعا خواستنی است، وقتی عاشق یک زن هستی، به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای، نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود. حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟ برای واقعا دوست داشتن زنی، بگذار در آغوشت بگیرد، می دانی چطور دلش می خواهد لمس شود؟ باید او را تنفس کنی، واقعا بچشی، تا این که او را در خونت حس کنی. وقتی که بتوانی کودکان متولد نشده ات را در چشمهایش ببینی، آن وقت واقعا عاشق زنی هستی. وقتی واقعا عاشق یک زن هستی، به او بگو که واقعا خواستنی است، وقتی واقعا عاشق یک زن هستی، به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای، نیاز دارد کسی به او بگوید که همیشه با هم خواهید ماند. حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟ باید به او اطمینان بدهی، او را سخت در آغوش بگیری، کمی نرمی، باید با او درست رفتار کنی، او همیشه در کنار تو خواهد بود و از تو به خوبی مواظبت خواهد کرد. بله، باید واقعا عاشق زنی شوی. وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی، می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی. وقتی واقعا عاشق یک زن هستی، به او بگو که واقعا خواستنی است، وقتی واقعا عاشق یک زن هستی، به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای، نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود. حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟ فقط به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟ فقط به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
نويسنده: SIMA مورخ: Fri 17 Jul 2009 در ساعت: 1:1 AM
تا به كي بايد رفت از دياري به ديار ديگر نتوانم نتوانم جستن هر زمان عشقي و يار ديگر كاش ما آن دو پرستو بوديم كه همه عمر سفر مي كرديم از بهاري به بهار ديگر
آه اكنون ديرست كه فرو ريخته در من گوئي تيره آوراي از ابر گران چو مي آميزم با بوسه تو روي لبهايم مي پندارم مي سپارد جان عطري گذران
آنچنان آلوده است عشق نمناكم با بيم زوال كه همه زندگي ام مي لرزد چون ترا مي نگرم مثل اينست كه از پنجره اي تكدرختم را سرشار از برگ در تب زرد خزان مي نگرم مثل اينست كه تصويري را روي جريان مغشوش آب روان مي نگرم شب و روز شب و روز شب و روز بگذار كه فراموش كنم. تو چه هستي، جز يك لحظه، يك لحظه كه چشمان مرا مي گشايد در برهوت آگاهي؟
بگذار كه فراموش كنم.
نويسنده: SIMA مورخ: Wed 17 Jun 2009 در ساعت: 0:50 AM
وقتي كه مي رفتم در چشمه سار مردمك هايم عشقي نمي جوشيد اما چرا در دشت چشمانت سيلاب تند اشك جاري بود وقتي كه من آواي رفتن مي سرودم با تمام شوق آيا اميد بازگشتم در خيالت بود يا آخرين ديدارمان را گريه مي كردي؟
نويسنده: SIMA مورخ: Mon 1 Jun 2009 در ساعت: 0:40 AM
تمام خانه پر از تو و بوي سيگارت پر از ترنم آرام بخش گيتارت اتاق درهم و تاريك………خسته ام، آيا كجاست گرمي آن دست هاي بيمارت؟! …….. و خيره ام به خودم، آئينه تماشائيست
كجاست آن «من» وحشي كه كرده آزارت؟ كجاست آن زن سركش كه اين چنين تسليم، نشسته منتظر يك نگاه تبدارت
«وفاي عهد من از خاطرت بدر نرود» بلند شو و ببين! آمدم به ديدارت… غروب، نم نم باران و سنگ شسته قبر سكوت… هق هق گريه… خدانگهدارت!
نويسنده: SIMA مورخ: Thu 28 May 2009 در ساعت: 0:18 AM
غمش گرفت بلور اشك او شكست تنهايي كنار او نشست دختري گريست از فراغ او از جفاي او از نگاه بي وفاي او از بهانه هاي او امروز كسي دلش گرفت دختري گريست اشك او نهايتي نداشت رودخانه اي روان شد از اشك او دگر تبسمي به لب نداشت گوش مي كنم به او حتي گلايه اي به لب نداشت تنم از حرارت چشمهاي عاشقش بسوخت اما او از اين سوختن شكايتي به لب نداشت امروز من دلم گرفت و آن دخترك كه گفتم گريست منم آن عاشقي كه پيكرش بسوخت منم آن جفا كشيده از نگاه بي وفاي او منم كسي كه غرق شد در رودخانه اشك خود منم آري عشق من، آن كس كه براي رفتنش از اين خاك سرد، هيچ شك نداشت منم!!
نويسنده: SIMA مورخ: Fri 22 May 2009 در ساعت: 7:34 PM
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت : در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادویی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی پاک بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رست و با دلدار دیگر عهد بست با که گوییم او که همخون من است خصم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این همت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخرین یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
نويسنده: SIMA مورخ: Thu 7 May 2009 در ساعت: 2:42 AM
شب در آن جنگل ساكت و سرد برف و تاريكي و سوز سرما باد يخ بسته هنگامه مي كرد بسته برف و سياهي ره ما با رفيقي در آن تيره جنگل راه گم كرده بوديم و در دل حسرت آتش سرخ منقل آتشي بود جانسوز بر دل! راستي بود اين همدم من پهلواني بسان تهمتن قهرماني جسور و قوي تن سينه پولاد و بازو چو آهن منكر عشق و شوريدگيها بيخيال از غم زندگاني دل در آن سينه چو سنگ خارا غافل از كيمياي جواني من جواني پريشان و عاشق سخت شوريده دلداده شاعر زندگي درهم و ناموافق رنج و غم ديده آشفته خاطر او همه قدرت و پهلواني من همه عشق و شوريدگيها من شده پير اندر جواني او از اين بي خيالي توانا باديخ بسته هنگامه ميكرد ما خزيده پناه درختي شب در آن جنگل ساكت و سرد خورده بوديم سرماي سختي! آن قوي پنجه از سوز سرما عاقبت گشت بيحال و مدهوش من در انديشه آن دلارا كرده سرما و دنيا فراموش آتش آن يار زيبا شعلهور بود در سينه من تا رهانيد جانم زسرما جاودان باد گنجينه من!
فريدون مشيري
نويسنده: SIMA مورخ: Sun 3 May 2009 در ساعت: 1:6 AM
سلام من سيما هستم دوست داشتم يه وبلاگ داشته باشم امشب قدماي اول رو برداشتم اميدوارم هركي گذرش به اينجا افتاد برام نظر بزاره و راهنمائيم كنه خوشحال ميشم
نويسنده: SIMA مورخ: Fri 1 May 2009 در ساعت: 3:21 AM