|
منتخب شعر زيبا
from qaemshahr
|
یک شب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم . چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم! همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود ""همه ی آن ورق حسرت دیدار تو بود""
[ پنجشنبه سی ام آذر 1391 ] [ 5:58 بعد از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
تو باور نکن اما من عاشقم به یادم هست آن سوز زمستان را عزیزا... که چون خورشید بر یخبسته جان من دمیدی. بیادم هست آن پاییز غمزا را که.... ... تنها بودم و تنها ، تو اما ناگهان از راه رسیدی ... ...کبوتر وار از این شاخه به آن شاخه پریدی. مقصد، از مقصود ماهم دور تر راه ناهموار بود و همسفر ناجورتر در نهایت ،بی نهایت خفته بود دل مردد بود ،و هم آشفته بود آسمان تاریکتر هر لحظه شد گفتگوها از جنس باران شد جز جدایی چاره ایی بهتر نبود...؟؟؟ یا لحظه ایی شیرینتر از آخر نبود...؟.. [ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 11:12 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
سلام خدمت همه دوستان عزیزم که با لطف خودشون و نظراتی که گذاشتن منو
شرمنده کردند. بسیاری از شما دوستان خواستید من این آهنگ دکلمه رو براتون
بفرستم من این دکلمه رو از قسمت کد موزیک بهاربیست گرفتم. اگه به اون قسمت
برید انواع موزیک و دکلمه هست که میتونید دکلمه اشعار فرغ فرخزاد رو
انتخاب کنید.خودم این اهنگ رو تو سیستمم ندارم که بتونم برای کسی بفرستم. بازم از همه دوستان که منو لینک کردند و نظرات زیبا برام
گذاشتن تشکر میکنم و عذرخواهی میکنم که بخاطر مشغله کاری دیر به دیر آپ
میکنم.امیدوارم هرجای ایران زیبا که هستید موفق و پیروز باشید.
[ یکشنبه هجدهم تیر 1391 ] [ 10:6 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی من به بی سامانی ، باد را می مانم من به سرگردانی ، ابر را می مانم من به آراسته گی خندیدم منه ژولیده به آراسته گی خندیدم سنگ طفلی اما خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت قصه ی بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت باد با من می گفت : " چه تهی دستی مرد ! " ابر باور می کرد من در آئینه رُخ خود دیدم و به تو حق دادم آه ... می بینم ، میبینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور ؟! هیچ ! من چه دارم که سزاوار تو ؟! هیچ ! تو همه هستی من هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری ؟! .... همه چیز تو چه کم داری ؟! ...هیچ ! بی تو در می یابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را کاهش جان من ، این شعر من است آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی راستی .... شعر مرا می خوانی ؟! باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی نه .... دریغا ، هرگز کاشکی شعر مرا می خواندی !!!
از : حمید مصدق
[ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ] [ 10:6 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
خواب خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب از میان پلک های نیمه باز خسته دل نگاه می کند جویبار گیسوان خیس من روی سینه اش روان شده بوی بومی تنش در تنم وزان شده خسته دل نگاه می کند آسمان به روی صورتش خمیده است دست او میان ماسه های داغ با شکسته دانه هایی از صدف یک خط سپید بی نشان کشیده است دوست دارمش... مثل دانه ای که نور را مثل مزرعی که باد را مثل زورقی که موج را یا پرنده ای که اوج را دوست دارمش... از میان پلک های نیمه باز خسته دل نگاه می کنم کاش با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من خاک می شدی با همین سکوت و با همین صفا... در میان بازوان من زیر سایبان گیسوان من لحظه ای که می مکد لبان تو سرزمین تشنه ی تن جوان من چون لطیف بارشی یا مه نوازشی کاش خاک می شدی... کاش خاک می شدی... تا دگر تنی در هجوم روزهای دور از تن تو رنگ و بو نمی گرفت با تن تو خو نمی گرفت تا دگر زنی در نشیب سینه ات نمی غنود سوی خانه ات نمی غنود نغمه ی دل تو را نمی شنود از میان پلک های نیمه باز خسته دل نگاه می کنم مثل موج ها تو از کنار من دور می شوی... باز دور می شوی... روی خط سربی افق یک شیار نور میشوی با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید؟ با کدام بوسه با کدام لب؟ در کدام لحظه در کدام شب؟ مثل من که نیست می شوم... مثل روزها... مثل فصل ها... مثل آشیانه ها... مثل برف روی بام خانه ها... او هم عاقبت در میان سایه ها غبار می شود مثل عکس کهنه ای تار تار تار می شود با کدام بال می توان از زوال روزها و سوزها گریخت! با کدام اشک می توان پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟ با کدام دست می توان عشق را به بند جاودان کشید؟ با کدام دست؟... خواب خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب... فروغ فرخزاد [ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ] [ 10:4 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ نيست ياري كه مرا ياد كند ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه اي تا دل من شاد كند خود ندانم چه خطائي كردم كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جائي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست هر كجا مي نگرم، باز هم اوست كه بچشمان ترم خيره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده گفتم از ديده چو دورش سازم بي گمان زودتر از دل برود مرگ بايد كه مرا دريابد ورنه درديست كه مشكل برود مي كشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود كه چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده كه بود شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم كه ز دل بردارم بار سنگين غم عشقش را شعر خود جلوه ئي از رويش شد با كه گويم ستم عشقش را مادر، اين شانه ز مويم بردار سرمه را پاك كن از چشمانم بكن اين پيرهنم را از تن زندگي نيست بجز زندانم تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چكار آيدم اين زيبائي بشكن اين آينه را اي مادر حاصلم چيست ز خود آرائي در ببنديد و بگوئيد كه من جز او از همه كس بگسستم كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست فاش گوئيد كه عاشق هستم قاصدي آمد اگر از ره دور زود پرسيد كه پيغام از كيست گر از او نيست، بگوئيد آن زن ديرگاهيست، در اين منزل نيست [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:10 بعد از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ... خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا خداحافظ همین حالا [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:8 بعد از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید، به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!! ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم ...! حسین پناهی [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:25 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم نمی دانم چرا ؟ نمی دانم چرا ؟ شاید خطا كردم و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ، نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 11:27 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
نوروز پیام آور مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم . . . نوروز این رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند ... در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم . . .
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 1:16 بعد از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
نفس می کشم نبودنت را نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ...
منبع:http://adabotarab.mihanblog.com/ [ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 1:9 بعد از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
سلام خدمت همه دوستان عزیزم که با لطف خودشون و نظراتی که گذاشتن منو شرمنده کردند. بسیاری از شما دوستان خواستید من این آهنگ دکلمه رو براتون بفرستم من این دکلمه رو از قسمت کد موزیک بهاربیست گرفتم. اگه به اون قسمت برید انواع موزیک و دکلمه هست که میتونید دکلمه اشعار فرغ فرخزاد رو انتخاب کنید. بازم از همه دوستان که منو لینک کردند و نظرات زیبا برام گذاشتن تشکر میکنم و عذرخواهی میکنم که بخاطر مشغله کاری دیر به دیر آپ میکنم.امیدوارم هرجای ایران زیبا که هستید موفق و پیروز باشید.
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 12:15 بعد از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
سهم من از تو چی بوده؟ پشت پا یا خنجر از پشت تو منو دوستم نداشتی حتی قد نوک انگشت سهم من از تو چی بوده؟ جای خالیت توی خونه حق دارن آدما ولله که به من میگن دیوونه نگو یه فرصت دیگه کار از این حرفا گذشته دیگه چاره ای جز این نیست آخه کار سرنوشته نگو یه فرصت دیگه خود من هم کم آوردم حیف اون همه نوازش چقده غصتو خوردم برو با خیال راحت من ازت گله ندارم حرفشم نزن عزیزم آخه حوصله ندارم برو با خیال راحت اینجا قلبی نشکسته دیگه بر نگرد که اینجا کسی منتظر نشسته یه روزی می رم اگه من یه روز نباشم کی از عشقت می میره؟ یه روزی می رم و اون روزه که گریه ات می گیره اگه من یه روز برم برای کی ناز می کنی روی بوم کی می شینی با کی پرواز می کنی وقتی که قهر می کنی منتتو کی می کشه؟ اگه من یه روز نباشم سرنوشتت چی می شه؟ کی واست لا لا می گه که چشماتو هم بزاری کی می ذاره تو همش براش بهونه بیاری با کلیدش کیه قفل اخماتو وا می کنه اون شبا که سردته کی دستاتو ها می کنه وقت گریه سر تو رو شونه کی می ذاری به یه آغوش دیگه که آخه عادت نداری اگه من یه روز نباشم کی از عشقت می میره؟ یه روزی می رم و اون روزه که گریه ات می گیره [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 4:56 بعد از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
از این شب های بی پایان، چه می خواهم به جز باران که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده... به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت، دریغ از لکه ای ابری که باران را به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند نه همدردی، نه دلسوزی، نه حتی یاد دیروزی... هوا تلخ و هوس شیرین به یاد آنهمه شبگردی دیرین، میان کوچه های سرد پاییزی تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟ ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم ببار امشب! من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم. ببار امشب که تنها آرزوی پاک این دفتر گل سرخی شود روزی! ودیگر من نمی خواهم از این دنیا نه همدردی، نه دلسوزی، فقط یک چیز می خواهم! و آن شعری به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی... [ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 1:40 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
سال هاست که تو رفته ای از این دیار... و من مجنون وار سر به بیابان گذاشته ام اما پیدایت نکرده ام حالا ده سال از آن تاریخ گذشته است برای خودم کسی شده ام!! اگر به کسی نگویی دیری است که رئیس اداره مجنونانم...! و امروز دستور دادم چشم هایت را روی دیوار نقاشی کنند تا دیگر به فکر فرار نیفتی!!
(سراینده نسیم رفیعی) [ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 3:39 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
بهار وقتي مي آيد كه تو بخندي
[ سه شنبه نهم فروردین 1390 ] [ 3:11 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود ومن چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام [ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 0:57 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
خدایا
از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار. نگاهی ، یادی ، تصویری ، خاطره ای برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم [ یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 1:36 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
[ پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 ] [ 4:4 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
ببخش مرا كه براي نگاهت كافي نبوده ام ببخش اگر دستانم ، براي نگاه داشتنت كوچك بود ببخش مرا اگر در قلبم جا شدي و ديگر براي هيچ جا نبود
اكنون كه مرده ام مرا ببخش اكنون كه عاشقم مرا ببخش ببخش مرا به خاطر تمام لبخند هايت كه عاشقم كرد و به خاطر تمام اشكهايم كه گرفتارت كرد ببخش اگر آنقدر با تو هم درد شدم تا درد هايت زياد شد
اكنون كه ديگر نيستم مرا ببخش! اكنون كه از ياد برد ه اي با تو زيسته ام مرا ببخش مرا ببخش اگر نامت را زياد مي خواندم و يا اگر زياد در پيش تو مي ماندم آنقدر كه حوصله ات را سر ميبردم ..
اكنون كه نمي خندم مرا ببخش ... اكنون كه ديگر هيچگاه اشكي ندارم مرا ببخش!!
ببخش اگر نترسيدم خدا هم فراموش كند مراقبت باشد و نگفتم : خدا نگهدارت!
مرا به خاطر تمام نا گفته هايم ببخش اگر نگفتم تا قيامت به اميد ديدارت ..
اكنون كه من به قيامت دل بسته ام ديگر مرا ببخش !!! [ جمعه بیست و یکم اسفند 1388 ] [ 2:23 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهائيست ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشائيست
مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال من همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
گره افتاد در كارم به خودكرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم [ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 ] [ 0:12 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
به روي زندگي دو خط زرد مي كشم و چشم عاشق تو را كه گريه كرد مي كشم تو رفتي و بدون تو كسي نگفت با خودش كه من بدون چشم تو چقدر درد مي كشم [ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 ] [ 0:11 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
چقدر دلم برايت تنگ شده آنقدر که فقط نام زيباي تو در آن جاي مي گيرد عزيز من ، قلب من اي کاش مي شد اشک هاي طوفاني ام را قطره قطره جمع کرد تا تو در درياي غم آلود آن غروب چشمانم را نظاره کني اي کاش مي شد فقط يک بار فرياد بزنم دوستت دارم و تو صدايم را مي شنيدي نمي دانم چطور ، کجا و چگونه بايد به تو برسم؟ اي کاش به جاي عکس زيبايت وجود نازنينت پيش رويم بود و حرف هاي نا گفته ام را مي شنيدی به راستي که تو اولين عشق راستينم هستي شايد در گذشته هرگز اينچنين عاشق نشده بودم اما؛ حال خوب مي دانم که فقط با شنيدن نام زيبايت چشمانم بي اختيار مي بارد اي اميد آخرينم بدان که هر روز ، هر ساعت و هر لحظه به در گاه آفريدگار تو دعا مي کنم تا فقط يک بار بتوانم چشمانم را زنداني نگاهت کنم [ جمعه شانزدهم بهمن 1388 ] [ 0:59 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
از هم گريختيم و آن نازنين پياله دلخواه را، دريغ بر خاك ريختيم!
جان من و تو تشنه پيوند مهر بود، دردا كه جان تشنه خود را گداختيم! بس دردناك بود جدائي ميان ما، از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم
ديدار ما كه آن همه شوق و اميد داشت، اينك نگاه كن كه سراسر ملال گشت، و آن عشق نازنين كه ميان من و تو بود، دردا كه چون جواني ما پايمال گشت!
با آن همه نياز كه من داشتم به تو، پرهيز عاشقانه من ناگريز بود. من بارها به سوي تو آمدم، ولي هر بار دير بود!
اينك من و توايم دو تنهاي بي نصيب، هر يك جدا گرفته ره سرنوشت خويش. سرگشته در كشاكش طوفان روزگار، گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش! [ جمعه نهم بهمن 1388 ] [ 1:2 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
وای وای
باران باران
شیشه
پنجره
را باران شست
از دل من
اما چه کسی
نقش تو
را خواهد شست
اسمان
سربی رنگ
من درون
قفس
سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد ،نگاهم تا دور
وای
باران باران
پر مرغان
نگاهم
را شست
خواب
رویای فراموشی هاست
خواب را دریابم
که در ان
دولت
خاموشی هاست
من شکوفایی
گلهای امیدم را
در
رویاهایم
می بینم
و
ندایی
که به من می گوید
گرچه شب تاریک است،
می قوی دار ،
سحر نزدیک است .
[ چهارشنبه شانزدهم دی 1388 ] [ 0:54 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم
در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم
در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد وتلخت گریه کردم
در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که نا گاه به یاد لحظه هایی که بودی واکنون نیستی ایستادم وآرام گریه کردم
ولی اکنون می خندم
آری می خندم
به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم
واقعاحيف كه............ [ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ] [ 1:1 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
آن عشق كه ديده گريه آموخت ازو دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
امروز نگاه كن كه جان و دل من جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو [ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ] [ 0:56 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
بسترم صدف خالي يك تنهايي است. و تو چون مرواريد گردن آويز كسان دگري... [ شنبه چهاردهم آذر 1388 ] [ 0:42 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
دختري خوابيده در مهتاب، چون گل نيلوفري بر آب. خواب مي بيند. خواب مي بيند كه بيمارست دلدارش. وين سيه رويا،شكيب از چشم بيمارش باز مي چيند.
مي نشيند خسته دل در دامن مهتاب: چون شكسته بادبان زورقي بر آب. مي كند انديشه با خود: از چه رو كوشيدم به آزارش؟ وزپشيماني،سرشكي گرم مي درخشد در نگاه چشم بيدارش.
روز ديگر، باز چون دلداده مي ماند به راه او، روي مي تابد ز ديدارش، مي گريزد از نگاه او. باز مي كوشد به آزارش... [ چهارشنبه چهارم آذر 1388 ] [ 0:29 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
اي كدامين شب! يك نفس بگشاي جنگل انبوه مژگان سياهت را! تا بلغزد بر بلور بركه چشم كبود تو پيكر مهتابگون دختري،كز دور با نگاه خويش مي جويد بوسه شيرين روزي آفتابي را از نوازش هاي گرم دستهاي من.
دختري نيلوفرين،شبرنگ،مهتابي مي تپد بي تاب در خواب هوسناك اميد خويش. پاي تا سر يك هوس: آغوش.
و تنش لغزان و خواهشبار، مي جويد چون مه پيچيان به روي دره هاي خواب آلود سپيده دم، بسترم را. تا بلغزد از طلب سرشار همچو موج بوسه مهتاب روي گندمزار. تا بنوشد در نوازش هاي گرم دستهاي من شبنم يك عشق وحشي را.
اي كدامين شب! يك نفس بگشاي مژگان سياهت را! [ چهارشنبه چهارم آذر 1388 ] [ 0:27 قبل از ظهر ] [ SIMA ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |